تبليغاتX
شاپرک قصه >

شاپرک قصه

درد و دل
نويسندگان
آثار تاريخي يك عاشق
دوستان عاشق تنها
موضوعات
آمار وب
طراح قالب:
لوگو دوستان
كدهاي جاوا
حرف دل

 

                 ... دوست عزیزم

بعد تو هیچ چیز دوست داشتنی نیست

کوه غصه از دلم رفتنی نیست

حرف عشق تورو من با کی بگم

همه حرفا که آخه گفتنی نیست

خیلی وقته که دلم برات تنگ شده

قلبم از دوریه تو بد جوری دل  تنگ شده


نويسنده: پریسان مورخ: سه شنبه یازدهم تیر 1387 در ساعت: 11:24
|+|
لطفاْ اين ايميل رو تا آخر بخونين
نوشته زير ايميل يک پسر مستمند براي خداست:

با سلام....

خدا جان!حر فهايم را توي نيمساعت بايد برايت بنويسم.خودت مي دوني که براي پيدا کردن هر کدام از حرف ها روي اين صفحه ي کليد چقدر عرق مي ريزم.

خدا جان!از وقتي پسر همسايه پولدارمان به من گفت که تو يک ايميل داري که هر روز چکش مي کني?هم خوشحال شدم و هم ناراحت.

خوشحال به خاطر اينکه مي تونم درد دلم رو بنويسم و ناراحت از اينکه ما که توي خونه کامپيوتر نداريم .يک اتاقي مال اقا جان و ننه مان است ويک اتاق هم مال من و حسن و هادي و حسين و زهرا و فاطمه و ننه بزرگ و دو تا پشتي نو داريم که اکبر اقا بزاز?خواستگار خواهرم زهرا برايمان آورده و يک کمد که همه چيزمون همان توست.

آشپز خانه مون هم توي حياط هست که تازه اقا جان با آجر ساختش.من هم مجبورم براي اينکه به تو ايميل بزنم  دو هفته برم پيش رضا ترمزي کار کنم تا بتونم پول يک ساعت کافي نت را در بيارم.

خدا جان?جان هر کي دوست داري زود به زود ايميل هات رو چک کن و جواب مرا بده.من چيز زيادي نمي خوام.

خدا جان?اقا جانم سه هفته است هر دو تا کليه هاش از کار افتاده و افتاده توي خونه.خيلي چيزي بدي است.

خدا جان !من عکس کليه رو توي کتاب زيستم ديدم ?اندازه لوبياست.شکم اقا جان هم مثل نان بربري صاف است !براي تو که کاري نداره.اگه مي شود يک دانه کليه برايمان بفرست.من اقا جانم را خيلي دوست دارم.

الان بغض توي گلوي من است.ولي حواسم هست که اين ادم هاي توي کافي نت که همه شيکن?نوشته هاي مرا دزدکي نخوونند.چون مي دونم حسابي به من مي خندندو مسخره ام مي کنند.

خدا جان ? اگر مي شود يک کاري بکن اين اکبر اقا بميرد .ابجي زهرايم از اکبر اقا بدش مي اد?اما ننه مي گويد که اکبر اقا شوهر زهرامان بشه?وضعمون بهتر مي شه. خدا جان?اکبر اقا چهل سال داره و تا حالا دو تا زنش مردند?ابجي زهرام فقط سيزده سال سن داره.

خدا جان الان نيم ساعت و هفت دقيقه است که دارم يکي يکي اين حر فهاي  روي صفحه کليدروپيدا مي کنم.

خدا جان اگر پول داشتم هر روز براي تو ايميل مي زدم.خوش به حال ادم هاي پولدار که هر روز براين ايميل مي زنند.تازه همايون پسر همسايمون مي گفت با تو چت هم کرده ? خوش به حالش.

خدا جان اگر کاري کني?که حال اقا جانم خوب بشه خيلي خوب مي شه.چون فول داده اگر حالش خوب شود برود سرگذر کار پيدا کنه و بعد که پول گيرش اومد يک دوش بخره بزاره توي مستراح.

خدا جان?ننه بزرگ از اين کار که حمام توي مستراح باشه بدش مي اد ولي اقا جانم ميگه حموم خونه پولدارها هم توي مستراحشون هست.خدا جان ?ننه بزرگ ما خيلي مواظب نجس ، پاکيه و گفته  هرگز به اينجور حمام ها نره.

ولي خدا جان راستش من خيلي از حموم رفتنم مي گذره.بدنم بوي بد مي گيره و هم کلاسي هايم بد نگام مي کنن.

راستي خدا جون?چه خوب شد به ما تلويزيون ندادي.يه بار که از جلوي مغازه رد مي شدم ديدم که ادم هاي توي تلويزيون چه غذا هاي خوشگلي مي خورند ? حتماً خوشمره هم هست نه؟

تا سه روز نان و ماست اصلا به دهنم مزه نمي کرد .بعضي وقت ها?ننه که از رختشويي بر مي گرده با خودش پلو مي آره.خيلي خوشمزه است. خدا جان.ننه ميگه اين برکت خداست?دستت درد نکنه.

راستي خدا جان?تو هم حتماً خيلي پولداري که خونه ات رو توي اسمون ساختي .تازه من عکس خو نه ي ييلاقي تو رو ديدم.همون که روي زمين هست و يه پارچه سياه روش کشيدي.خيلي بزرگ هست ها.تازه اون همه مهمون هم داري ?حق داري که روي زمين نيايي ? چون پذيرايي از اون همه ادم خيلي سخته.

ما اصلاً خونه مون مهمون نمي اد ?چون ما اصلا کسي رو نداريم.ولي اقا جانم ميگه که اگر کسي بياد

ساعتش را مي فروشه و ميوه و شيريني مي خره.

ما مهموني هم نمي ريم? چون ننه مي گويد بد است که يه گله ادم برود مهماني.

خدا جان وقت دارد تموم مي شه ? اگه بيشتر پول داشتم مي موندم و باز برات مي نوشتم.ولي قول مي دم دو هفته ديگه که مزدم رو گرفتم باز بيام و برات ايميل بنويسم.خدا جان به خاطر اينکه درسهام خوبه از تو تشکر مي کنم.

تازه به خاطر اينکه همه توي خونه همديگر رو دوست داريم هم دستت رو مي بوسم.

من مي دونم که بعضي از ادم هاي پولدار خودکشي مي کنن?ولي من هيچ وقت خودم رو نمي کشم.

تازه خدا جان?من ادم هايي رو مي شناسم که حتي اسم کامپيوتر رو نشيدند بيچار ه ها ?شايد از اونها هم دفعه ي بعد برات نوشتم.

خدا جان? نامه منو به کسي نشون نده و فقط خودت بخون.                صبر کن......

اخ جون?پنجاه تومن ديگه هم دارم.خدا جان?جوابم رو بده. فقط تو رو به خدا ?به خارجي برام ننويس.چون زبانم خوب نيست هنوز.

اخ راستي خدا جان يادم رفت ?حسن مون داره دنبال کار مي گرده.يک کار بي زحمت براش جور کن.هادي هم ابله مر غان گرفته.اگه برات زحمتي نيست زودتر خوبش کن.حسين هم و قتي ننه ميره رختشويي همش گريه مي کنه.

ابجي فاطمه مون هم چشماش ضعيف شده ولي روش نميشه به اقا جان بگه ?چون ميگه پول عينک خيلي زياده.اگه ميشه چشماي ابجيم رو هم خوب کن.

خب....وقت تمومه ديگه?پدرم در اومد? خدا جان مهربان.اگه زياد چيزي خواستم ?معذرت مي خوام ?هنوز خيلي چيزا هست ولي روم نشد.دست مهربونت رو از دور مي بوسم .راستي خدا جان ننه بزرگ ارزو داره که بره مشهد پا بوس امام رضا .يک کاري براش بکن بي زحمت.باز هم دست و پات رو مي بوسم.

منتظر جواب و کليه هستم.دستت درد نکنه

........................................

خواست دکمه ارسال رو بزنه ?دستش عرق کرده بود و چشمش سياهي رفت? يهو کامپيوتر خاموش شد.

خشکش زد.

صدايي ازپشت سرش گفت :اون سيستم ويروس داره ?نگران نباش الان دوباره مياد بالا.

اسکناس هاي مچاله توي عرق کف دستش خيس شد.ديگه وقتي براي دوباره نوشتن نبود.يک قطره اشک از گوشه چشمش غلتيد روي گونه اش.

بلند شد? پول رو داد و از کافي نت زد بيرون ?توي راه خودش رو دلداري مي داد:

دو هفته ديگه باز ميام...ميام.

               

     با اميد روزي که جهان از عدالت پر شود و ريشه ي فقر و گرسنگي از جهان برداشته شود.

                                                  آمین یا رب العالمین

آره دوستای گلم اینا حرفای یه کوچولوی نازه ،وقتي اين متنو خوندم بغضم تركيد يه حس قشنگي داشتم انگار ..................!!!!!!!!!!!!!!!۱

 


نويسنده: پریسان مورخ: شنبه بیست و ششم آبان 1386 در ساعت: 14:0
|+|
شاپرک قصه

شاپرک قصه منو به شهر قصه می بره بازم به یاده اون روزا که یادشون قشنگ تره


نويسنده: پریسان مورخ: یکشنبه بیست و نهم مهر 1386 در ساعت: 22:23
|+|
داریوش

كوه و ميذارم رو دوشم
رخت هر جنگ و مي پوشم
موجو از دريا مي گيرم
شيره ي سنگ و مي دوشم
ميارم ما ه و تو خونه
مي گيرم بادو نشونه
همه ي خاك زمين و مي شمرم دونه به دونه
اگه چشمات بگن آره هيچ كدوم كاري نداره
دنيارو كولم مي گيرم روزي صد دفعه مي ميرم
مي كنم ستاره هارو جلوي چشات مي گيرم
چشات حرمت زمينه يه قشنگه نازنينه
تو اگه مي خواي نذارم هيچ كسي تورو ببينه
اگه چشمات بگن آره هيچ كدوم كاري نداره
چشم ماه و در ميارم يه نبردبون ميارم
عكس چشمتو مي گيرم جاي چشم اون ميذارم
آفتاب و ورش ميدارم واسه چشمات در ميذارم
از چشام آينه مي سازم با خودم برات مي يارم

اگه چشمات بگن آره هيچ كدوم كاري نداره

 


نويسنده: پریسان مورخ: یکشنبه بیست و نهم مهر 1386 در ساعت: 22:15
|+|
تاثیرات ازدواج قبل از آن و بعد از آن
قابل توجه آقاپسر ها و دخترخانوم ها
 
 

دخترها   

 

نتيجه گيري اخلاقي
بعد از ازدواج
قبل از ازدواج
آموزش ایستادگی
ايستادن در صف شير وگوشت
ايستادن در صف سينما و استخر
پر شدن اوقات فراقت
تعطيلات شست وشوي خانه ولباس
تعطيلات رفتن به ديزن و اسكي
شهرت باد آورده
نوشتن داستان پرنده در قفس
نوشتن كتاب شعر و رمان
حفظ عضلات صورت
اتهام به پر حرفي حتي براي 10 دقيقه
صحبت تلفني بي محاسبه زمان
امنیت کامل
درحسرت رفتن به پارك سر كوچه
رفتن به سفرهاي هفتگي

پسرها   

 

نتيجه گيري اخلاقي
بعد از ازدواج
قبل از ازدواج
سحر خیز شدن
بيدار شدن زودتر از خورشيد
خوابيدن تا لنگ ظهر
معتبر شدن
رفتن به حياط با اجازه
رفتن به سفر بي اجازه
تقویت معده
خوردن غذا هاي سوخته با منت
خوردن بهترين غذاها بي منت
ورزیده شدن
كار كردن در شرايط سخت
استراحت مطلق بي جر بحث
صلحه رحم
سر زدن به فاميل خانوم
ديدوبازديد از اماكن تفريحي
همدردی با مردها
آموزش بچه داري و شستن ظرف
... آموزش گيتار و سنتور و
مستقل شدن
دادن كل حقوق به خانوم
گرفتن پول تو جيبي از پاپا

 

 

 

 

 

 نظر يادت نره     

 


نويسنده: پریسان مورخ: جمعه سیزدهم مهر 1386 در ساعت: 15:42
|+|

روزها رفتند و ما ماندیم،

 همچون خاطرات،

خاطرتی سبز از آواز

آواز هایی که بهار را نوید میدهند!

 

روزها رفتند و ما در کوچه های دل دادگی ماندیم

کوچه هایی که صدای قدم های تو را برایم تدائی میکنند!

 

روزها رفتند و عشق نگذشت!

چشمان تو در ابدیت نگاهم بنشست

 

سکوت گرم نگاهت فریادی بود بر بغض خفته ی قلبم

عاشقانه دوستت دارم

 

چون بی تو هیچم.

 

تقدیم به یگانه معشوقم...

 

 

نگاه را از خود بگیرید گاهی لازم است نبینیم و در نادیده ها به جستجوی تپش قلبی باشیم که برای ما میتپد! ای کاش عشق را درمانی بود از نوع انسان! ای کاش راز خلقت در وجودم نبود تا این چنین آشفته ی دل گردم.

TinyPic image


نويسنده: پریسان مورخ: شنبه سی و یکم شهریور 1386 در ساعت: 0:15
|+|

عشق لا لایی بارون تو شباست

نم نم بارون پشت شیشه هاست

لحظه ی شبنم و برگ گل یاس

لحظه ی رهایی پرنده هاست

تو خود عشقی که همزاد منی

تو سکوت من و فریاد منی...

تو خود عشقی که شوق موندنی

غم تنهایی گنگ شعر های منی

وقتی دنیا دردبی حرفی داره

تویی که فریاد دردای منی

تو خود عشقی که همزاد منی

تو سکوت من و فریاد منی

دستای تو خورشید و نشون می دن

چشمای بستم و بیدار می کنند

صدای بال پرنده رو لبات

 تو گوشام دوباره تکرار می کنند

زندگی وقتی که بیزاری باشه

 روز و شبهاش همه تکراری باشه

شاید عشق برای بعضی عاشقا

لحظه ی بزرگ دیداری باشه

عشق لا لایی بارون تو شباست

نم نم بارون پشت شیشه هاست

لحظه ی عزیز با تو بودن

آخرین پناه موندن من

تو خود عشقی که همزاد منی

تو سکوت من و فریاد منی.

 

 

 


نويسنده: پریسان مورخ: سه شنبه ششم شهریور 1386 در ساعت: 15:42
|+|
بذار برم ، بذار برم ........

تکیه نکن به شونه هام ، من از خودت خسته ترم

ما که به هم نمی رسیم بسه دیگه بذار برم

کی گفته بود به جرم عشق یه عمری پرپرت کنم

حیف تو نیست کنج قفس پیرهن غم تنت کنم

من نه قلندر شبم نه قهرمان قصه ها

نه برده ی حلقه به گوش نه ناجی فرشته ها

تو این دوره و زندگی شبیه من فراوونه

یه لحظه چشماتو ببند گذشتن از من آسونه

من عاشقم همین و بس غصه نداره بی کسی

 قشنگی قسمت ماست که ما به هم نمی رسیم

تکیه نکن به شونه هام ، من از خودت خسته ترم

اگه هنوز عاشقمی بذار برم ، بذار برم ........


نويسنده: پریسان مورخ: جمعه بیست و ششم مرداد 1386 در ساعت: 10:3
|+|
آرزومـه......

آرزومـه با تو باشم ، دست تو دست تـو بـزارم

بت بگم تنهاي تنهام ، هيچكس و جز تو ندارم

آرزومـه كه نگامـو ، بـه نگـاه تـو بـدوزم

تو شباي تار و تيرت ، مثلِ شمع واست بسوزم

غيـرِ تـو تـوي سينه ، هيچكسي پـا نمي زاره

آسمـون دلش گرفته ، امـا بي تـو نمـي بـاره

بـا صـداي سازِ خستم ، گنجشكا آواز مي خونن

منو انگـار مي شناسن ، راز اشكامـو مي دونن

تو شب دلواپسي هام ، چشم به راه تو مي دوختم

تو به دادم نرسيدي ، تو غم خودم مي سوختم

آسمون گريه ش گرفته مي دونه بـر نمي گردي

نفسم ديگه بريـده ، مي بيني با من چه كردي؟

كاشكي مي شد كه دوباره ، خوابتو يه بار مي ديدم

يـا صداي خنده هاتو ، توي رؤيـا مي شنيدم

http://two-she.blogfa.com

 


نويسنده: پریسان مورخ: یکشنبه چهاردهم مرداد 1386 در ساعت: 11:55
|+|

                                                                         

قسمت نشد ببینمت خدانگهداری کنم
فرصت نشد بمونم و
از تو نگهداری کنم
گفتم اگه ببینمت دل کندنم سخته برام
اگه یه وقت بگی نرو ,رفتن پر از درد برام
گفتم صداتو نشنوم ,ندیده از پیشت برم
پشت سرم زاری نکن  به کی بگم مسافرم؟


من میرم ولی باز تو بدون
همیشه یاد تو
از خاطر من فراموش نمیشه
گل من
خوب میدونی بی تو تک و تنهام عزیزم
اگه تو نباشی می رم
نامه رو تا تهش بخون ,گریه نکن طاقت بیار


نامه رو خط خطی نکن ,دو جمله رم دووم بیار
باور نکن یه بی وفام ,نامه میذارم و می رم,نه
قسمت زندگیم نبود ,به کی بگم مسافرم؟
سهم من از تو دوریه
تو لحظه های بی کسی
قشنگی قسمت ماست
ما که  به هم نمیرسیم

                                                                         

    


نويسنده: پریسان مورخ: سه شنبه نهم مرداد 1386 در ساعت: 22:1
|+|

نيمه شـب آوره و بــي حـس و حـــال

     درســــرم ســوداي جــامـي بــي زبان

          پـرســه اي آغــاز كرديــم در خيـــال

               دل بيـــــــاد آورد ايـــــام وصـــــــــال

                    از جدايــــي چنــد مـاهـي مـي گـذشت

                         چند ماه از عمــررفـت و بـرنــگشت

                              دل بـيـــــــــاد آورد اول بــــــــــار را

                                   خـــاطــــرات اولـيـــــن ديــــــــدار را

                                        آن نظـــــــربــازي آن اســــــــرار را

                                             آن دو چـشــــم مســـت آهـــــو وار را

همچـــو رازي مبهم و ســـربسته بود

     چون من ازتكرار او هم خـستــه بـود

          آمـد وهــــم آشيـــان شــد بــا مــــن او

               همــنشيـن و همــزبــان شــد با من او

                    خسته جان بودم كه جان شد با من او

                         نا توان بـــود و تــوان شد با مـــن او

                              دامنش شـــد خــوابگــاه خستـــــــگي

                                   اين چنين آغــاز شــــــد دلبـستـگــــي

                                        واي از آن شـب زنــده داري تاسحـر

                                             واي از آن عمري كه با اوشد به سر

مســت او بــودم زدنيــا بـــي خبـــــر

     دم به دم اين عشق مـــي شــد بيشتــر

          آمـــد و در خلـــوتـــم دمــساز شــــــد

               گفته گـــو ها بين مـــا آغـــاز شـــــــد

                    گفتمش در عشق پا بـــــرجاســـت دل

                         گر گشايي چشم دل زيبــــــاســـت دل

                              گر تو زورقبان شوي درياســــت دل

                                   بي تو شـــام بـــي فـــــــرداســـــت دل

                                        دل زعشــق روي تــو حيـــران شــده

                                             در پــي عشــق تو سر گـــردان شــده

گــفت : در عشقـــت وفـــادارم بــــدان

     من تو را بس دوست مي دارم بــــدان

          شوق وصلت را به ســر دارم بــــدان

               چون تويي مخمور، خَمـــــارم بــــدان

                    با تو شادي مي شود غم هــاي مـــــن

                         با تو زيبا مــي شــود فـــرداي مـــــن

                              گفتمش عشقت به دل افـــزون شــــده

                                   دل زجـادوي دلـــت افســــون شـــــده

                                        جز تو هريادي به دل مــدفون شــــده

                                             عالم از زيبايــي ات مجنـــون شــــده

بر لبم بگذاشــت لب يعنـــي خمـــوش

     طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش

          در ســرم جــز عشق او سودا نبـــود

               بهر كس جز او در اين دل جا نبـــود

                    ديده جــــز بَــر روي او بينــا نبــــود

                         همچوعشق من هيچ گل زيبـا نبـــــود

                              خوبي او شهـــره ي آفــــــاق بـــــــود

                                   در نجابت در نكويـــــي طاق بـــــــود

                                        روزگار اما وفــــا با مــــا نداشـــــت

                                             طاقت خوشبختـــي مــا را نداشــــــت

پيش پاي عشق ما سنگي گذاشـــــــت

     بي گمان از مرگ ما پروا نداشــــــت

          آخر اين قصه هجران بود و بــــــــس

               حسرت ورنج فراوان بود و بــــــــس

                    يار مـــا را از جدايـــي غـــم نبـــــــود

                         در غمــش مجنــون و عاشق كـم نبـود

                              بر ســــر پيمـــان خـــود محكـــم نبـود

                                   سهم من از عشــق جــز مــاتـــم نبــود

                                        با مـن ديوانـــه پيمــان ســـاده بســــت

                                             ســاده هم آن عهدو پيمان را شكســـت

بـــــي خبر پيمــان يــاري را گسســت

     ايـــــن خبــــر نا گاه پشتم را شكســـت

          آن كبوتـــر عـــاقبــت از بنـــد رســـت

               رفــت و بــا دلدار ديگر عهـــد بســــت

                    با كه گويم كه او همخون مـــن اســــت

                         خَسم جان و تشنه ي خون مـن اســـــت

                              بخت بد بيـن وصـــل او قسمــت نشــــد

                                   اين گــدا مشمــول آن رحمـــــت نشـــــد

                                        آن طلا حاصل به ايــن قيمــــت نشـــــد

عاشقان را خوش دلــي تـــقدير نيســـت

     با چنيـن تقديـــر بـــد تـــدبيــــر نيســـت

          از غمـــش بــا دود و دم همـــدم شـــــدم

               بــاده نـــوش غصـــه ي او مـن شـــــدم

                    مست و مخمور خـراب از غــم شـــــدم

                         ذره ذره آب گشتـــم كــــــــــم شــــــــدم

                              آخــــــر آتــــــش زد دل ديوانـــــــــه را

                                   سوخت بــي پــروا پــر پروانــــــــه را

                                        عشق من از من گذشتي خوش گــــــذر

                                             بعد از اين حتـــي تو اسمــــم را نبـــــر

خاطراتم را تـــو بيــرون كــن زســــر

     ديشب از كف رفت فـــردا را نگـــــــر

          آخر اين يك بــار از مـــن بشنــو پنـــد

               بـــر مــن و بـــر روزگــارم دل مبنــد

                    عاشقي را دير فهميدي چـــــه ســــود؟

                         عشق ديريـــن گسستــــه تـــارو پـــود

                              گرچـــه آب رفتـــه بــاز گردد به رود

                                   ماهي بيچـاره امـا مـــــرده بـــود...!!!

                                        بعد از ايــن آشيانت هـــــر كس اسـت

                                             باش با او ، ياد تو مـــا را بـــس...!!!

 


نويسنده: پریسان مورخ: سه شنبه نهم مرداد 1386 در ساعت: 20:52
|+|
قلب مرا باور كن

بگذار اعتراف كنم كه تنها در پناه چشمان توست كه هر لحظه به زندگي اميدوار مي شوم. 

          پس تو را به لطافت لاله ها و مظلوميت شقايق ها سوگند مي دهم كه مرهم نگاهت را از دل

زخمي من دريغ مدار. 

          دلم مي خواست اشك بودم و ازگوشه چشمانت مستقيما‏‎پايين مي آمدم وبه مژگانت

مي نشستم

          و سپس روي گونه هايت جاري مي شدم و به روي لبهايت مي مردم. 

          چشم وقتي زيباست كه اشك بريزد ...

         اشك وقتي زيباست كه براي عشق باشد...                                                                            
          عشق وقتي زيباست كه براي تو باشد ...


          و تو وقتي زيبايي كه براي من باشي... 

         بي تو گلي هستم بي گلبرگ، شمعي بي شعله، كويري سوزناك، خنده اي بي صدا زنده اي

 بي روح، روحي بي احساس

         و سرانجام نقطه اي هستم بي نشان در درياي پر تلاطم زندگي...

          با همه اين وجود براي هميشه ميگويم  دوستت ميدارم


       قلب مرا باور كن       

 

نويسنده: پریسان مورخ: یکشنبه هفتم مرداد 1386 در ساعت: 18:34
|+|
می گفت عا شقم

می گفت عا شقم , دوستش دارم و بدون او هيچم و برای او زنده هستم...

 او رفت , تنها ماند ... زندگی کرد و معشوق را فراموش کرد .

 

 از او پرسيدم از عشق چه می دانی ؟ برايم از عشق بگو ...

 

گفت : عشق اتفاق است بايد بنشينی تا بيفتد .

 

گفت:عشق آسودگيست , خيال است ... خيالی خوش .

 

 گفت : ماندن است . فرو رفتن در خود است .

 

 گفت : خواستن و تملک است , گرفتن است .

 

گفت : عشق سادست , همين جاست دم دست و دنيا پر شده از عشقهای زود 

 

عشقهای ساده اينجايی و عشقهای نزديک و لحظه ای .

 

 گفتم : تو عاشق نبودی و نيستی ........

 

 گفتم : عشق يک ماجراست , ماجرايی که بايد آن را بسازی .

 

 گفتم : عشق درد است درد تولدی نو . عشق تولد است به دست خويشتن.

 

گفتم : عشق رفتن است عبور است , نبودن است .

 

گفتم:عشق جستجوست , نرسيدن است , نداشتن و بخشيدن است .

 

 گفتم : عشق درد است , دير است و سخت است .

 

 گفتم : عشق زيستن است از نوعی ديگر ...

 

 به فکر فرو رفت و گفت عاشق نبوده ام ...

 

گفتم عشق راز است . راز بين من و توست , بر ملا نمی شود و پايان

 

نمی يابد . مگر به مرگ.......

 

آهی سردی کشید....


دیگه هیچی نگفت....


سرشو انداخت پائین و آروم از پیشم رفت .....


نويسنده: پریسان مورخ: یکشنبه هفتم مرداد 1386 در ساعت: 17:58
|+|
انتظار

بعد از رفتن تو فقط من مانده ام و روزهايي كه بي تو تكرار مي شوند

     و من در خلوت شبهاي بي ستاره ام از به تو انديشيدن عادتي ساخته ام

     دراز به درازاي آرزوهايي كه برايت داشتم

     و هنوز نمي دانم برق نگاه كدامين ليلي ني ني چشمان تو را خيره كرد

     و تيشه ي عشق كدامين فرهاد ريشه ي عشقمان را خشكاند !

     اما ميدانم كه چون مجنون تا ابد

     در بيابان چشمانت به انتظار تو خواهم ماند....

 


نويسنده: پریسان مورخ: شنبه ششم مرداد 1386 در ساعت: 11:43
|+|

هیچ وقت از  هیچ چیز ناله نکن.....

هیچ وقت دل کسی رو عاشقت شده رو نشکن...