تبليغاتX
شاپرک قصه >

شاپرک قصه

درد و دل
نويسندگان
آثار تاريخي يك عاشق
دوستان عاشق تنها
موضوعات
آمار وب
طراح قالب:
لوگو دوستان
كدهاي جاوا
پاییز

بازهم پاییز ....
بازهم خاطرات خیس من ....
خاطراتی که پا به پای من هر روز از جاده ی خیس ساحلی عبور می کردند
بوی نم ....
بوی برگ های زرد و خیس ....
بوی پاییز
پاییز ....
بوی تو ....
حس تو ....
یاد تو ....
عشق تو ....
پاییز که میشد ، چقدر مهربان میشدی
پاییز که میشد ، میشدی الهه ی پاییزی همیشگی من ....
یادم هست گفتم :"" معنای الهه خیلی مقدس تر از اینه که لقب تو بشه!!!!""
قطرات باران آرام آرام بر سر و رویمان جاری می شد
صورتم غرق نوازش دستان مهربانت می شد
""کاش می فهمیدی چقدر مقدسی الهه ی من!!!!""
زیر باران در آن جاده ی انبوه و پر از رنگ های خزانی من عرش را سیر می کردم
با صورتی که گرم نوازش های عاشقانه ی دستانت بود ....
دستانی که وقتی گفتی دیگر دوستم نداری گرمای بی نظیرشان دروغ بزرگت را فاش کرد !!!!....
می دانم آنها هنوز هم عاشقم هستند!!!!
هرچند که تو انکار کنی ....
هرچند که نباشی ....
دوباره پادشاه فصلهایمان از راه رسید عشق من (یادت هست؟؟؟؟!!!!)
دوباره زخم آغازین دیدارمان تازه شد ....


نويسنده: پریسان مورخ: یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387 در ساعت: 14:20
|+|
خلقت زن
از هنگامی که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز می گذشت.
فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد : چرا این همه وقت صرف این یکی می فرمایید ؟
خداوند پاسخ داد : دستور کار او را دیده ای ؟

 

زن
او باید کاملا" قابل شستشو باشد، اما پلاستیکی نباشد.
باید دویست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جایگزینی باشند.
باید بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذای شب مانده کار کند.
باید دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از جایش بلند شد ناپدید شود.
بوسه ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشیده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند.
و شش جفت دست داشته باشد.

فرشته از شنیدن این همه مبهوت شد.
گفت : شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟
خداوند پاسخ داد : فقط دست ها نیستند. مادرها باید سه جفت چشم هم داشته باشند.
-این ترتیب، این می شود یک الگوی متعارف برای آنها.
خداوند سری تکان داد و فرمود : بله.
یک جفت برای وقتی که از بچه هایش می پرسد که چه کار می کنید، از پشت در بسته هم بتواند ببیندشان.
یک جفت باید پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد !!
و جفت سوم همین جا روی صورتش است که وقتی به بچه خطاکارش نگاه کند،
بتواند بدون کلام به او بگوید او را می فهمد و دوستش دارد.
فرشته سعی کرد جلوی خدا را بگیرد.
این همه کار برای یک روز خیلی زیاد است. باشد فردا تمامش بفرمایید .
خداوند فرمود : نمی شود !!
چیزی نمانده تا کار خلق این مخلوقی را که این همه به من نزدیک است، تمام کنم.
از این پس می تواند هنگام بیماری، خودش را درمان کند، یک خانواده را با یک قرص نان سیر کند و یک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگیرد.
فرشته نزدیک شد و به زن دست زد.
اما ای خداوند، او را خیلی نرم آفریدی .
بله نرم است، اما او را سخت هم آفریده ام. تصورش را هم نمی توانی بکنی که تا چه حد می تواند تحمل کند و زحمت بکشد .
فرشته پرسید : فکر هم می تواند بکند ؟
خداوند پاسخ داد : نه تنها فکر می کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد .
آن گاه فرشته متوجه چیزی شد و به گونه زن دست زد.
ای وای، مثل اینکه این نمونه نشتی دارد. به شما گفتم که در این یکی زیادی مواد مصرف کرده اید.
خداوند مخالفت کرد : آن که نشتی نیست، اشک است.
فرشته پرسید : اشک دیگر چیست ؟
خداوند گفت : اشک وسیله ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا امیدی، تنهایی، سوگ و غرورش.
فرشته متاثر شد.
شما نابغه‌اید ای خداوند، شما فکر همه چیز را کرده اید، چون زن ها واقعا" حیرت انگیزند.
زن ها قدرتی دارند که مردان را متحیر می کنند.
همواره بچه ها را به دندان می کشند.
سختی ها را بهتر تحمل می کنند.
بار زندگی را به دوش می کشند،
ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می پراکنند.
وقتی می خواهند جیغ بزنند، با لبخند می زنند.
وقتی می خواهند گریه کنند، آواز می خوانند.
وقتی خوشحالند گریه می کنند.
و وقتی عصبانی اند می خندند.
برای آنچه باور دارند می جنگند.
در مقابل بی عدالتی می ایستند.
وقتی مطمئن اند راه حل دیگری وجود دارد، نه نمی پذیرند.
بدون کفش نو سر می کنند، که بچه هایشان کفش نو داشته باشند.
برای همراهی یک دوست مضطرب، با او به دکتر می روند.
بدون قید و شرط دوست می دارند.
وقتی بچه هایشان به موفقیتی دست پیدا می کنند گریه می کنند و و قتی دوستانشان پاداش می گیرند، می خندند.
در مرگ یک دوست، دل شان می شکند.
در از دست دادن یکی از اعضای خانواده اندوهگین می شوند،
با اینحال وقتی می بینند همه از پا افتاده اند، قوی، پابرجا می مانند.
آنها می رانند، می پرند، راه می روند، می دوند که نشانتان بدهند چه قدر برایشان مهم هستید.
قلب زن است که جهان را به چرخش در می آورد
زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند می دانند که بغل کردن و بوسیدن می تواند هر دل شکسته ای را التیام بخشد
کار زن ها بیش از بچه به دنیا آوردن است، آنها شادی و امید به ارمغان می آورند. آنها شفقت و فکر نو می بخشند
زن ها چیزهای زیادی برای گفتن و برای بخشیدن دارند
خداوند گفت : این مخلوق عظیم فقط یك عیب دارد
فرشته پرسید : چه عیبی ؟
خداوند گفت : قدر خودش را نمی داند

نويسنده: پریسان مورخ: دوشنبه هشتم مهر 1387 در ساعت: 12:48
|+|
بعضی ها موقع آرایش اشتباه می کنند
 

 

 

  حتما در مهمانی ها یا جشن های فامیلی و خانوادگی زنانی را دیده اید

  که آرایش آنها بسیار بد ونا پسند است .نکات زیر به اشتباهاتی که

بعضی ها موقع آرایش کردن مرتکب می شوند اشاره دارد:

 1)رژگونه چنانچه دارای رنگها ی تند و تیره باشد موجب می شود که

  شخص مسن تر به نظر بیاید.

2)رژ گونه زیاد ظاهر مضحکی به صورت می بخشد بنابراین همیشه باید

 از رژ گونه به مقدار کم استفاده کرد .

 3)استفاده از خط لب تیره اشتباه است زیرا موجب می شود لب ها

 ظاهر بدی پیدا کنند و چهره عبوس به نظر بیاید .

4)حتی الامکان نباید از سایه های پر رنگ استفاده شود به خصوص آبی

 پر رنگ یا بنفش پر رنگ.

 5)بعضی رنگها ظاهر خسته ای به صورت می بخشند به عنوان مثال

  رنگ طوسی یا زمینه ی طوسی  موجب می شود که پوست خسته تر

  به نظر بیاید .

 6)خط لب باید روی لبها یا فاصله ی اندکی ازلب کشیده شود بعضی

  اوقات خانم ها برای بزرگ یا کوچک نشان دادن لب خود سعی می کنند

  با خط لب سعی می کنند با خط لب ظاهر زیبایی به آنها ببخشند اما

  بیشتر اوقات این کار موجب می شود دهانشان کج و معوج به نظر

 برسد.

7)کسانی که چشم های برجسته یا درشت دارند بهتر است از خط

 چشم زیاد بپرهیزند و همچنین ریمل کمتری به کار ببرند .

8)استفاده از مژه ی مصنوعی باید به دقت انجام شود بعضی زنان فکر

می کنند مژه هایشان هر قدر بلندتر و پر پشت تر باشد زیبا تر به نظر

 می آید در حالی که گاهی به کار بردن مژه ی مصنوعی نه تنها

چشمان را زیبا تر نمی سازد بلکه آنها را مضحک تر می سازد .

 9)کسانی که چشمان کوچکی دارند بهتر است از سایه های پررنگ

استفاده نکنند .زیرا استفاده از  سایه های مات و تیره موجب می شود

 چشمان کوچک تر و بی جلوه تر نشان داده شود .

 


نويسنده: پریسان مورخ: چهارشنبه بیستم شهریور 1387 در ساعت: 11:6
|+|
شاپرک

 

 

               

شاپرک بالت شکسته، پر ِ پرواز تو بسته

 می بینم غم توی چشمات چه غریبونه نشسته

شاپرک خوابه قناری، چه جوری دووم میاری؟

گلا پژمرده و زردن، تو عجب طاقتی داری

شاپرک دردت به جونم، تو رو از خودم می دونم

بذا یک شعری که گفتم واسه ی دلت بخونم

شاپرک دل توی سینه ساعت ها تنها می شینه

وقتی شب می رسه از راه خواب پروازُ می بینه

واسه زخمام یه دوا نیست، دلم از دلت جدا نیست

توی این غربتِ جون گیر یه نگاه آشنا نیست

هر جا که می ری خزونه، غروبه، دل نگرونه

آفتابش جونی نداره، اما شب این جا می مونه

نمی دونم مث بارون رو کدوم شونه ببارم

روی شاخه ها تو غربت، شاپرک من تو رو دارم


نويسنده: پریسان مورخ: سه شنبه یازدهم تیر 1387 در ساعت: 11:24
|+|
لطفاْ اين ايميل رو تا آخر بخونين
نوشته زير ايميل يک پسر مستمند براي خداست:

با سلام....

خدا جان!حر فهايم را توي نيمساعت بايد برايت بنويسم.خودت مي دوني که براي پيدا کردن هر کدام از حرف ها روي اين صفحه ي کليد چقدر عرق مي ريزم.

خدا جان!از وقتي پسر همسايه پولدارمان به من گفت که تو يک ايميل داري که هر روز چکش مي کني?هم خوشحال شدم و هم ناراحت.

خوشحال به خاطر اينکه مي تونم درد دلم رو بنويسم و ناراحت از اينکه ما که توي خونه کامپيوتر نداريم .يک اتاقي مال اقا جان و ننه مان است ويک اتاق هم مال من و حسن و هادي و حسين و زهرا و فاطمه و ننه بزرگ و دو تا پشتي نو داريم که اکبر اقا بزاز?خواستگار خواهرم زهرا برايمان آورده و يک کمد که همه چيزمون همان توست.

آشپز خانه مون هم توي حياط هست که تازه اقا جان با آجر ساختش.من هم مجبورم براي اينکه به تو ايميل بزنم  دو هفته برم پيش رضا ترمزي کار کنم تا بتونم پول يک ساعت کافي نت را در بيارم.

خدا جان?جان هر کي دوست داري زود به زود ايميل هات رو چک کن و جواب مرا بده.من چيز زيادي نمي خوام.

خدا جان?اقا جانم سه هفته است هر دو تا کليه هاش از کار افتاده و افتاده توي خونه.خيلي چيزي بدي است.

خدا جان !من عکس کليه رو توي کتاب زيستم ديدم ?اندازه لوبياست.شکم اقا جان هم مثل نان بربري صاف است !براي تو که کاري نداره.اگه مي شود يک دانه کليه برايمان بفرست.من اقا جانم را خيلي دوست دارم.

الان بغض توي گلوي من است.ولي حواسم هست که اين ادم هاي توي کافي نت که همه شيکن?نوشته هاي مرا دزدکي نخوونند.چون مي دونم حسابي به من مي خندندو مسخره ام مي کنند.

خدا جان ? اگر مي شود يک کاري بکن اين اکبر اقا بميرد .ابجي زهرايم از اکبر اقا بدش مي اد?اما ننه مي گويد که اکبر اقا شوهر زهرامان بشه?وضعمون بهتر مي شه. خدا جان?اکبر اقا چهل سال داره و تا حالا دو تا زنش مردند?ابجي زهرام فقط سيزده سال سن داره.

خدا جان الان نيم ساعت و هفت دقيقه است که دارم يکي يکي اين حر فهاي  روي صفحه کليدروپيدا مي کنم.

خدا جان اگر پول داشتم هر روز براي تو ايميل مي زدم.خوش به حال ادم هاي پولدار که هر روز براين ايميل مي زنند.تازه همايون پسر همسايمون مي گفت با تو چت هم کرده ? خوش به حالش.

خدا جان اگر کاري کني?که حال اقا جانم خوب بشه خيلي خوب مي شه.چون فول داده اگر حالش خوب شود برود سرگذر کار پيدا کنه و بعد که پول گيرش اومد يک دوش بخره بزاره توي مستراح.

خدا جان?ننه بزرگ از اين کار که حمام توي مستراح باشه بدش مي اد ولي اقا جانم ميگه حموم خونه پولدارها هم توي مستراحشون هست.خدا جان ?ننه بزرگ ما خيلي مواظب نجس ، پاکيه و گفته  هرگز به اينجور حمام ها نره.

ولي خدا جان راستش من خيلي از حموم رفتنم مي گذره.بدنم بوي بد مي گيره و هم کلاسي هايم بد نگام مي کنن.

راستي خدا جون?چه خوب شد به ما تلويزيون ندادي.يه بار که از جلوي مغازه رد مي شدم ديدم که ادم هاي توي تلويزيون چه غذا هاي خوشگلي مي خورند ? حتماً خوشمره هم هست نه؟

تا سه روز نان و ماست اصلا به دهنم مزه نمي کرد .بعضي وقت ها?ننه که از رختشويي بر مي گرده با خودش پلو مي آره.خيلي خوشمزه است. خدا جان.ننه ميگه اين برکت خداست?دستت درد نکنه.

راستي خدا جان?تو هم حتماً خيلي پولداري که خونه ات رو توي اسمون ساختي .تازه من عکس خو نه ي ييلاقي تو رو ديدم.همون که روي زمين هست و يه پارچه سياه روش کشيدي.خيلي بزرگ هست ها.تازه اون همه مهمون هم داري ?حق داري که روي زمين نيايي ? چون پذيرايي از اون همه ادم خيلي سخته.

ما اصلاً خونه مون مهمون نمي اد ?چون ما اصلا کسي رو نداريم.ولي اقا جانم ميگه که اگر کسي بياد

ساعتش را مي فروشه و ميوه و شيريني مي خره.

ما مهموني هم نمي ريم? چون ننه مي گويد بد است که يه گله ادم برود مهماني.

خدا جان وقت دارد تموم مي شه ? اگه بيشتر پول داشتم مي موندم و باز برات مي نوشتم.ولي قول مي دم دو هفته ديگه که مزدم رو گرفتم باز بيام و برات ايميل بنويسم.خدا جان به خاطر اينکه درسهام خوبه از تو تشکر مي کنم.

تازه به خاطر اينکه همه توي خونه همديگر رو دوست داريم هم دستت رو مي بوسم.

من مي دونم که بعضي از ادم هاي پولدار خودکشي مي کنن?ولي من هيچ وقت خودم رو نمي کشم.

تازه خدا جان?من ادم هايي رو مي شناسم که حتي اسم کامپيوتر رو نشيدند بيچار ه ها ?شايد از اونها هم دفعه ي بعد برات نوشتم.

خدا جان? نامه منو به کسي نشون نده و فقط خودت بخون.                صبر کن......

اخ جون?پنجاه تومن ديگه هم دارم.خدا جان?جوابم رو بده. فقط تو رو به خدا ?به خارجي برام ننويس.چون زبانم خوب نيست هنوز.

اخ راستي خدا جان يادم رفت ?حسن مون داره دنبال کار مي گرده.يک کار بي زحمت براش جور کن.هادي هم ابله مر غان گرفته.اگه برات زحمتي نيست زودتر خوبش کن.حسين هم و قتي ننه ميره رختشويي همش گريه مي کنه.

ابجي فاطمه مون هم چشماش ضعيف شده ولي روش نميشه به اقا جان بگه ?چون ميگه پول عينک خيلي زياده.اگه ميشه چشماي ابجيم رو هم خوب کن.

خب....وقت تمومه ديگه?پدرم در اومد? خدا جان مهربان.اگه زياد چيزي خواستم ?معذرت مي خوام ?هنوز خيلي چيزا هست ولي روم نشد.دست مهربونت رو از دور مي بوسم .راستي خدا جان ننه بزرگ ارزو داره که بره مشهد پا بوس امام رضا .يک کاري براش بکن بي زحمت.باز هم دست و پات رو مي بوسم.

منتظر جواب و کليه هستم.دستت درد نکنه

........................................

خواست دکمه ارسال رو بزنه ?دستش عرق کرده بود و چشمش سياهي رفت? يهو کامپيوتر خاموش شد.

خشکش زد.

صدايي ازپشت سرش گفت :اون سيستم ويروس داره ?نگران نباش الان دوباره مياد بالا.

اسکناس هاي مچاله توي عرق کف دستش خيس شد.ديگه وقتي براي دوباره نوشتن نبود.يک قطره اشک از گوشه چشمش غلتيد روي گونه اش.

بلند شد? پول رو داد و از کافي نت زد بيرون ?توي راه خودش رو دلداري مي داد:

دو هفته ديگه باز ميام...ميام.

               

     با اميد روزي که جهان از عدالت پر شود و ريشه ي فقر و گرسنگي از جهان برداشته شود.

                                                  آمین یا رب العالمین

آره دوستای گلم اینا حرفای یه کوچولوی نازه ،وقتي اين متنو خوندم بغضم تركيد يه حس قشنگي داشتم انگار ..................!!!!!!!!!!!!!!!۱

 


نويسنده: پریسان مورخ: شنبه بیست و ششم آبان 1386 در ساعت: 14:0
|+|
شاپرک قصه

شاپرک قصه منو به شهر قصه می بره بازم به یاده اون روزا که یادشون قشنگ تره


نويسنده: پریسان مورخ: یکشنبه بیست و نهم مهر 1386 در ساعت: 22:23
|+|
داریوش

كوه و ميذارم رو دوشم
رخت هر جنگ و مي پوشم
موجو از دريا مي گيرم
شيره ي سنگ و مي دوشم
ميارم ما ه و تو خونه
مي گيرم بادو نشونه
همه ي خاك زمين و مي شمرم دونه به دونه
اگه چشمات بگن آره هيچ كدوم كاري نداره
دنيارو كولم مي گيرم روزي صد دفعه مي ميرم
مي كنم ستاره هارو جلوي چشات مي گيرم
چشات حرمت زمينه يه قشنگه نازنينه
تو اگه مي خواي نذارم هيچ كسي تورو ببينه
اگه چشمات بگن آره هيچ كدوم كاري نداره
چشم ماه و در ميارم يه نبردبون ميارم
عكس چشمتو مي گيرم جاي چشم اون ميذارم
آفتاب و ورش ميدارم واسه چشمات در ميذارم
از چشام آينه مي سازم با خودم برات مي يارم

اگه چشمات بگن آره هيچ كدوم كاري نداره

 


نويسنده: پریسان مورخ: یکشنبه بیست و نهم مهر 1386 در ساعت: 22:15
|+|
تاثیرات ازدواج قبل از آن و بعد از آن
قابل توجه آقاپسر ها و دخترخانوم ها
 
 

دخترها   

 

نتيجه گيري اخلاقي
بعد از ازدواج
قبل از ازدواج
آموزش ایستادگی
ايستادن در صف شير وگوشت
ايستادن در صف سينما و استخر
پر شدن اوقات فراقت
تعطيلات شست وشوي خانه ولباس
تعطيلات رفتن به ديزن و اسكي
شهرت باد آورده
نوشتن داستان پرنده در قفس
نوشتن كتاب شعر و رمان
حفظ عضلات صورت
اتهام به پر حرفي حتي براي 10 دقيقه
صحبت تلفني بي محاسبه زمان
امنیت کامل
درحسرت رفتن به پارك سر كوچه
رفتن به سفرهاي هفتگي

پسرها   

 

نتيجه گيري اخلاقي
بعد از ازدواج
قبل از ازدواج
سحر خیز شدن
بيدار شدن زودتر از خورشيد
خوابيدن تا لنگ ظهر
معتبر شدن
رفتن به حياط با اجازه
رفتن به سفر بي اجازه
تقویت معده
خوردن غذا هاي سوخته با منت
خوردن بهترين غذاها بي منت
ورزیده شدن
كار كردن در شرايط سخت
استراحت مطلق بي جر بحث
صلحه رحم
سر زدن به فاميل خانوم
ديدوبازديد از اماكن تفريحي
همدردی با مردها
آموزش بچه داري و شستن ظرف
... آموزش گيتار و سنتور و
مستقل شدن
دادن كل حقوق به خانوم
گرفتن پول تو جيبي از پاپا

 

 

 

 

 

 نظر يادت نره     

 


نويسنده: پریسان مورخ: جمعه سیزدهم مهر 1386 در ساعت: 15:42
|+|

روزها رفتند و ما ماندیم،

 همچون خاطرات،

خاطرتی سبز از آواز

آواز هایی که بهار را نوید میدهند!

 

روزها رفتند و ما در کوچه های دل دادگی ماندیم

کوچه هایی که صدای قدم های تو را برایم تدائی میکنند!

 

روزها رفتند و عشق نگذشت!

چشمان تو در ابدیت نگاهم بنشست

 

سکوت گرم نگاهت فریادی بود بر بغض خفته ی قلبم

عاشقانه دوستت دارم

 

چون بی تو هیچم.

 

تقدیم به یگانه معشوقم...

 

 

نگاه را از خود بگیرید گاهی لازم است نبینیم و در نادیده ها به جستجوی تپش قلبی باشیم که برای ما میتپد! ای کاش عشق را درمانی بود از نوع انسان! ای کاش راز خلقت در وجودم نبود تا این چنین آشفته ی دل گردم.

TinyPic image


نويسنده: پریسان مورخ: شنبه سی و یکم شهریور 1386 در ساعت: 0:15
|+|

عشق لا لایی بارون تو شباست

نم نم بارون پشت شیشه هاست

لحظه ی شبنم و برگ گل یاس

لحظه ی رهایی پرنده هاست

تو خود عشقی که همزاد منی

تو سکوت من و فریاد منی...

تو خود عشقی که شوق موندنی

غم تنهایی گنگ شعر های منی

وقتی دنیا دردبی حرفی داره

تویی که فریاد دردای منی

تو خود عشقی که همزاد منی

تو سکوت من و فریاد منی

دستای تو خورشید و نشون می دن

چشمای بستم و بیدار می کنند

صدای بال پرنده رو لبات

 تو گوشام دوباره تکرار می کنند

زندگی وقتی که بیزاری باشه

 روز و شبهاش همه تکراری باشه

شاید عشق برای بعضی عاشقا

لحظه ی بزرگ دیداری باشه

عشق لا لایی بارون تو شباست

نم نم بارون پشت شیشه هاست

لحظه ی عزیز با تو بودن

آخرین پناه موندن من

تو خود عشقی که همزاد منی

تو سکوت من و فریاد منی.

 

 

 


نويسنده: پریسان مورخ: سه شنبه ششم شهریور 1386 در ساعت: 15:42
|+|
بذار برم ، بذار برم ........

تکیه نکن به شونه هام ، من از خودت خسته ترم

ما که به هم نمی رسیم بسه دیگه بذار برم

کی گفته بود به جرم عشق یه عمری پرپرت کنم

حیف تو نیست کنج قفس پیرهن غم تنت کنم

من نه قلندر شبم نه قهرمان قصه ها

نه برده ی حلقه به گوش نه ناجی فرشته ها

تو این دوره و زندگی شبیه من فراوونه

یه لحظه چشماتو ببند گذشتن از من آسونه

من عاشقم همین و بس غصه نداره بی کسی

 قشنگی قسمت ماست که ما به هم نمی رسیم

تکیه نکن به شونه هام ، من از خودت خسته ترم

اگه هنوز عاشقمی بذار برم ، بذار برم ........


نويسنده: پریسان مورخ: جمعه بیست و ششم مرداد 1386 در ساعت: 10:3
|+|
آرزومـه......

آرزومـه با تو باشم ، دست تو دست تـو بـزارم

بت بگم تنهاي تنهام ، هيچكس و جز تو ندارم

آرزومـه كه نگامـو ، بـه نگـاه تـو بـدوزم

تو شباي تار و تيرت ، مثلِ شمع واست بسوزم

غيـرِ تـو تـوي سينه ، هيچكسي پـا نمي زاره

آسمـون دلش گرفته ، امـا بي تـو نمـي بـاره

بـا صـداي سازِ خستم ، گنجشكا آواز مي خونن

منو انگـار مي شناسن ، راز اشكامـو مي دونن

تو شب دلواپسي هام ، چشم به راه تو مي دوختم

تو به دادم نرسيدي ، تو غم خودم مي سوختم

آسمون گريه ش گرفته مي دونه بـر نمي گردي

نفسم ديگه بريـده ، مي بيني با من چه كردي؟

كاشكي مي شد كه دوباره ، خوابتو يه بار مي ديدم

يـا صداي خنده هاتو ، توي رؤيـا مي شنيدم

http://two-she.blogfa.com

 


نويسنده: پریسان مورخ: یکشنبه چهاردهم مرداد 1386 در ساعت: 11:55
|+|

                                                                         

قسمت نشد ببینمت خدانگهداری کنم
فرصت نشد بمونم و
از تو نگهداری کنم
گفتم اگه ببینمت دل کندنم سخته برام
اگه یه وقت بگی نرو ,رفتن پر از درد برام
گفتم صداتو نشنوم ,ندیده از پیشت برم
پشت سرم زاری نکن  به کی بگم مسافرم؟


من میرم ولی باز تو بدون
همیشه یاد تو
از خاطر من فراموش نمیشه
گل من
خوب میدونی بی تو تک و تنهام عزیزم
اگه تو نباشی می رم
نامه رو تا تهش بخون ,گریه نکن طاقت بیار


نامه رو خط خطی نکن ,دو جمله رم دووم بیار
باور نکن یه بی وفام ,نامه میذارم و می رم,نه
قسمت زندگیم نبود ,به کی بگم مسافرم؟
سهم من از تو دوریه
تو لحظه های بی کسی
قشنگی قسمت ماست
ما که  به هم نمیرسیم

                                                                         

    


نويسنده: پریسان مورخ: سه شنبه نهم مرداد 1386 در ساعت: 22:1
|+|

نيمه شـب آوره و بــي حـس و حـــال

     درســــرم ســوداي جــامـي بــي زبان

          پـرســه اي آغــاز كرديــم در خيـــال

               دل بيـــــــاد آورد ايـــــام وصـــــــــال

                    از جدايــــي چنــد مـاهـي مـي گـذشت

                         چند ماه از عمــررفـت و بـرنــگشت

                              دل بـيـــــــــاد آورد اول بــــــــــار را

                                   خـــاطــــرات اولـيـــــن ديــــــــدار را

                                        آن نظـــــــربــازي آن اســــــــرار را

                                             آن دو چـشــــم مســـت آهـــــو وار را

همچـــو رازي مبهم و ســـربسته بود

     چون من ازتكرار او هم خـستــه بـود

          آمـد وهــــم آشيـــان شــد بــا مــــن او

               همــنشيـن و همــزبــان شــد با من او

                    خسته جان بودم كه جان شد با من او

                         نا توان بـــود و تــوان شد با مـــن او

                              دامنش شـــد خــوابگــاه خستـــــــگي

                                   اين چنين آغــاز شــــــد دلبـستـگــــي

                                        واي از آن شـب زنــده داري تاسحـر

                                             واي از آن عمري كه با اوشد به سر

مســت او بــودم زدنيــا بـــي خبـــــر

     دم به دم اين عشق مـــي شــد بيشتــر

          آمـــد و در خلـــوتـــم دمــساز شــــــد

               گفته گـــو ها بين مـــا آغـــاز شـــــــد

                    گفتمش در عشق پا بـــــرجاســـت دل

                         گر گشايي چشم دل زيبــــــاســـت دل

                              گر تو زورقبان شوي درياســــت دل

                                   بي تو شـــام بـــي فـــــــرداســـــت دل

                                        دل زعشــق روي تــو حيـــران شــده

                                             در پــي عشــق تو سر گـــردان شــده

گــفت : در عشقـــت وفـــادارم بــــدان

     من تو را بس دوست مي دارم بــــدان

          شوق وصلت را به ســر دارم بــــدان

               چون تويي مخمور، خَمـــــارم بــــدان

                    با تو شادي مي شود غم هــاي مـــــن

                         با تو زيبا مــي شــود فـــرداي مـــــن

                              گفتمش عشقت به دل افـــزون شــــده

                                   دل زجـادوي دلـــت افســــون شـــــده

                                        جز تو هريادي به دل مــدفون شــــده

                                             عالم از زيبايــي ات مجنـــون شــــده

بر لبم بگذاشــت لب يعنـــي خمـــوش

     طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش

          در ســرم جــز عشق او سودا نبـــود

               بهر كس جز او در اين دل جا نبـــود

                    ديده جــــز بَــر روي او بينــا نبــــود

                         همچوعشق من هيچ گل زيبـا نبـــــود

                              خوبي او شهـــره ي آفــــــاق بـــــــود

                                   در نجابت در نكويـــــي طاق بـــــــود

                                        روزگار اما وفــــا با مــــا نداشـــــت

                                             طاقت خوشبختـــي مــا را نداشــــــت

پيش پاي عشق ما سنگي گذاشـــــــت

     بي گمان از مرگ ما پروا نداشــــــت

          آخر اين قصه هجران بود و بــــــــس

               حسرت ورنج فراوان بود و بــــــــس

                    يار مـــا را از جدايـــي غـــم نبـــــــود

                         در غمــش مجنــون و عاشق كـم نبـود

                              بر ســــر پيمـــان خـــود محكـــم نبـود

                                   سهم من از عشــق جــز مــاتـــم نبــود

                                        با مـن ديوانـــه پيمــان ســـاده بســــت

                                             ســاده هم آن عهدو پيمان را شكســـت

بـــــي خبر پيمــان يــاري را گسســت

     ايـــــن خبــــر نا گاه پشتم را شكســـت

          آن كبوتـــر عـــاقبــت از بنـــد رســـت

               رفــت و بــا دلدار ديگر عهـــد بســــت

                    با كه گويم كه او همخون مـــن اســــت

                         خَسم جان و تشنه ي خون مـن اســـــت

                              بخت بد بيـن وصـــل او قسمــت نشــــد

                                   اين گــدا مشمــول آن رحمـــــت نشـــــد

                                        آن طلا حاصل به ايــن قيمــــت نشـــــد

عاشقان را خوش دلــي تـــقدير نيســـت

     با چنيـن تقديـــر بـــد تـــدبيــــر نيســـت

          از غمـــش بــا دود و دم همـــدم شـــــدم

               بــاده نـــوش غصـــه ي او مـن شـــــدم

                    مست و مخمور خـراب از غــم شـــــدم

                         ذره ذره آب گشتـــم كــــــــــم شــــــــدم

                              آخــــــر آتــــــش زد دل ديوانـــــــــه را

                                   سوخت بــي پــروا پــر پروانــــــــه را

                                        عشق من از من گذشتي خوش گــــــذر

                                             بعد از اين حتـــي تو اسمــــم را نبـــــر

خاطراتم را تـــو بيــرون كــن زســــر

     ديشب از كف رفت فـــردا را نگـــــــر

          آخر اين يك بــار از مـــن بشنــو پنـــد

               بـــر مــن و بـــر روزگــارم دل مبنــد

                    عاشقي را دير فهميدي چـــــه ســــود؟

                         عشق ديريـــن گسستــــه تـــارو پـــود

                              گرچـــه آب رفتـــه بــاز گردد به رود

                                   ماهي بيچـاره امـا مـــــرده بـــود...!!!

                                        بعد از ايــن آشيانت هـــــر كس اسـت

                                             باش با او ، ياد تو مـــا را بـــس...!!!

 


نويسنده: پریسان مورخ: سه شنبه نهم مرداد 1386 در ساعت: 20:52
|+|
قلب مرا باور كن

بگذار اعتراف كنم كه تنها در پناه چشمان توست كه هر لحظه به زندگي اميدوار مي شوم. 

          پس تو را به لطافت لاله ها و مظلوميت شقايق ها سوگند مي دهم كه مرهم نگاهت را از دل

زخمي من دريغ مدار. 

          دلم مي خواست اشك بودم و ازگوشه چشمانت مستقيما‏‎پايين مي آمدم وبه مژگانت

مي نشستم

          و سپس روي گونه هايت جاري مي شدم و به روي لبهايت مي مردم. 

          چشم وقتي زيباست كه اشك بريزد ...

         اشك وقتي زيباست كه براي عشق باشد...                                                                            
          عشق وقتي زيباست كه براي تو باشد ...


          و تو وقتي زيبايي كه براي من باشي... 

         بي تو گلي هستم بي گلبرگ، شمعي بي شعله، كويري سوزناك، خنده اي بي صدا زنده اي

 بي روح، روحي بي احساس

         و سرانجام نقطه اي هستم بي نشان در درياي پر تلاطم زندگي...

          با همه اين وجود براي هميشه ميگويم  دوستت ميدارم


       قلب مرا باور كن       

 

نويسنده: پریسان مورخ: یکشنبه هفتم مرداد 1386 در ساعت: 18:34
|+|
می گفت عا شقم

می گفت عا شقم , دوستش دارم و بدون او هيچم و برای او زنده هستم...

 او رفت , تنها ماند ... زندگی کرد و معشوق را فراموش کرد .

 

 از او پرسيدم از عشق چه می دانی ؟ برايم از عشق بگو ...

 

گفت : عشق اتفاق است بايد بنشينی تا بيفتد .

 

گفت:عشق آسودگيست , خيال است ... خيالی خوش .

 

 گفت : ماندن است . فرو رفتن در خود است .

 

 گفت : خواستن و تملک است , گرفتن است .

 

گفت : عشق سادست , همين جاست دم دست و دنيا پر شده از عشقهای زود 

 

عشقهای ساده اينجايی و عشقهای نزديک و لحظه ای .

 

 گفتم : تو عاشق نبودی و نيستی ........

 

 گفتم : عشق يک ماجراست , ماجرايی که بايد آن را بسازی .

 

 گفتم : عشق درد است درد تولدی نو . عشق تولد است به دست خويشتن.

 

گفتم : عشق رفتن است عبور است , نبودن است .

 

گفتم:عشق جستجوست , نرسيدن است , نداشتن و بخشيدن است .

 

 گفتم : عشق درد است , دير است و سخت است .

 

 گفتم : عشق زيستن است از نوعی ديگر ...

 

 به فکر فرو رفت و گفت عاشق نبوده ام ...

 

گفتم عشق راز است . راز بين من و توست , بر ملا نمی شود و پايان

 

نمی يابد . مگر به مرگ.......

 

آهی سردی کشید....


دیگه هیچی نگفت....


سرشو انداخت پائین و آروم از پیشم رفت .....


نويسنده: پریسان مورخ: یکشنبه هفتم مرداد 1386 در ساعت: 17:58
|+|
انتظار

بعد از رفتن تو فقط من مانده ام و روزهايي كه بي تو تكرار مي شوند

     و من در خلوت شبهاي بي ستاره ام از به تو انديشيدن عادتي ساخته ام

     دراز به درازاي آرزوهايي كه برايت داشتم

     و هنوز نمي دانم برق نگاه كدامين ليلي ني ني چشمان تو را خيره كرد

     و تيشه ي عشق كدامين فرهاد ريشه ي عشقمان را خشكاند !

     اما ميدانم كه چون مجنون تا ابد

     در بيابان چشمانت به انتظار تو خواهم ماند....

 


نويسنده: پریسان مورخ: شنبه ششم مرداد 1386 در ساعت: 11:43
|+|

هیچ وقت از  هیچ چیز ناله نکن.....

هیچ وقت دل کسی رو عاشقت شده رو نشکن...

وقت خدا حافظی سلامو از یادت نبر....

وقت سلام بدون خداحافظی هم هست...

وقتی گفتی فقط اونو دوست داری دیگه دروازه ی قلبتو واسه هیچکس بازنکن...

به هیچ کس نگو من حاضرم به خاطر تو بمیرم  ...فقط بمیر......

به عشق در را باز نکن...

عشق را بشناس حقیقت وجود عشق را درک کن بعدن در را برایش باز کن......

یا حق

 


نويسنده: پریسان مورخ: چهارشنبه سوم مرداد 1386 در ساعت: 19:40
|+|

غريبه‌ي ديروزم. آشناي امروز و فراموش شده‌ي فردا. پس در آشنايي امروز مينگرم تا

 در فراموشي يه دنيا يادم كني


نويسنده: پریسان مورخ: یکشنبه سی و یکم تیر 1386 در ساعت: 22:27
|+|
ما به هم محتاجیم

ما به هم محتاجیم 

 

     مثل دیوونه به خواب  

  مثل گندم به زمین 

    مثل شوره زار به آب

 

 

ما به هم محتاجیم  

 

       ما به هم محتاجیم  

       مثل ما به آدما       

       مثل یه ماهی به آب 

مثل آدم به هوا

 

ما به هم محتاجيم 

 

    ما به هم محتاجيم

 


نويسنده: پریسان مورخ: یکشنبه سی و یکم تیر 1386 در ساعت: 14:57
|+|

 

میدونم برات عجیبه این همه اصرار و خواهش

این همه خواستن دستات بدون حتی نوازش

میدونم که خنده داره واسه تو گریونه دردم

میگذری از من و میری اما باز من بر میگردم


نويسنده: پریسان مورخ: جمعه بیست و نهم تیر 1386 در ساعت: 23:45
|+|

مرا صد بار از خود برانی دوستت دارم

          به زندان خیانت هم کشانی دوستت دارم

                چه سود از مهر ورزیدن چه حاصل از وفا کردن

                              مرا لایق بدانی یا ندانی دوستت دارم


نويسنده: پریسان مورخ: جمعه بیست و نهم تیر 1386 در ساعت: 23:36
|+|

اجازه هست خيال کنم تا آخرش مال مني؟

 

 خيال کنم دل منو با رفتنت نمي شکني ؟

 

اجازه هست خيال کنم بازم مي آي مي بينمت ؟

 

 با اون چشماي مهربون دوباره چشمک مي زني؟

 

 طپش طپش با چشمکت غزل بگم براي تو

 با اتکا به عشق تو تو زندگي میبینمت

 


نويسنده: پریسان مورخ: جمعه بیست و نهم تیر 1386 در ساعت: 23:10
|+|

هر كسي يه روزي مياد يه روزي ميره، يكي با دلش ميره، يكي با پاهاش، ولي مواظب باش كسي با پاهاي خودش از دلت نره


نويسنده: پریسان مورخ: جمعه بیست و نهم تیر 1386 در ساعت: 22:59
|+|

         وقتی با منی حواستو جمع كن

                                              وقتی پيشمی شيطونيتو كم كن

        نه اينورنه اونور فقط خودمو نيگا كن

                                              وقتی كه منم نيستمو تنهاييی

       تو كوچه تو خيابون يا كه هر جايی

                                             نه اينور نه اونور جلوی پا تو نيگا كن

      چشمات واسه من نيگات واسه من

                                            تا حرف می زنی صدات واسه من

        تا ناز ميكنی عدات واسه من

                                            حتی گل خنده هات واسه من

       بگو چشماتو از غريبه ميبندی

                                           بگو هيچ جا بلند بلند نمي خندی

       بزار تا به همه آدما ثابت شه

                                           كه تو به عشق من هميشه پا بندی

       چشمات واسه من نيگات واسه من

                                            تا حرف می زنی صدات واسه من

       تا ناز می كنی عدات واسه من

                                            حتی گل خنده هات  ماله من

(بهنام المشاهی)


نويسنده: پریسان مورخ: جمعه بیست و نهم تیر 1386 در ساعت: 22:9
|+|
دل شکسته...

هيچ کدوممون نمي تونيم به دلمون ياد بديم که هيچ وقت نشکنه !

 ولي حداقل مي تونيم بهش ياد بديم که وقتي شکست

 لبه ي تيزش دست اوني رو که شکستتش رو نبره

 


نويسنده: پریسان مورخ: پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386 در ساعت: 23:34
|+|

خدای اطلسی‏ها با تو باشد


پناه بی‏کسی‏ها با تو باشد


تمام لحظه‏های شیرین یک عمر


به‏جز دلواپسی‏ها با تو باشد

Image hosting by TinyPic


نويسنده: پریسان مورخ: پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386 در ساعت: 23:31
|+|
اولین بار وقتی دیدمش

اولین بار وقتی دیدمش دم در خونشون بود .

یه لبخند زد و رفت تو خونشون من هم تو دلم گفتم از اون دخترهاست که صد تا دوست پسر داره ، چون اولین بار بود که می دیدمش زیاد برام مهم نبود .

دفعه بعدی یه ماه بعد از اون ماجرا بود اینبار اصلا بدون اینکه جواب سلام من و بده از کنارم رد شد اون موقع بود که فهمیدم خیلی دوستش دارم .

چند دفعات بعدی هم یا یه جواب سلام خالی می داد یا سلام و احوالپرسی می کرد ؛ بعضی وقتها هم مثل دفعه دوم جوابمو نمی داد که خیلی ناراحت می شدم .

روزها می گذشت علاقه من به اون بیشتر می شد تا اینکه یه روز تصمیم گرفتم بهش بگم دوستش دارم ولی چون اونو بیشتر دم در ساختمون

 می دیدم نمی شد اینو بهش بگم به خاطر همین رفتم جلو بهش گفتم که ببخشید می تونم چند لحظه وقتتون بگیرم ، اونم گفت باشه بهش گفتم اینجا نمی شه بهتر نیست بریم توی پارک تا اونجا بهتون حرفمو بزنم ، اونم قبول کرد و با همدیگه رفتیم پارک اونجا بعد از کلی دست دست کردن براش کل ماجرای دیدنش و تعریف کردم و بهش گفتم که دوستش دارم اولش پاشد که بره ولی جلوش و گرفتم و گفتم که می دونم باور نمی کنی ولی حداقل بهم بگو که چطوری بهت اینو ثابت کنم.

گفتش که قبول فردا بیا میدون ولیعصر بالای پله های پاساژ کیش منتظرتم. من هم قبول کردم فرداش رفتم ولیعصر ، وقتی رسیدم نزدیک پاساژ دیدم وایساده اونجا اومدم برم طرفش که یه پسره اومد طرفش و با همدیگه دست دادن بعدشم رفتن تو پاساژ من اونموقع خیلی ناراحت شدم و همون موقع سریع سوار تاکسی شدم و رفتم خونه خیلی ناراحت بودم تا دو سه هفته همش اون لحظه که پسره اومد طرفش و با هم دست دادن از ذهنم بیرون نمی رفت تا اینکه یه روز داشتم از سر کار بر می گشتم دیدمش یه پراید سبز جلوی پارکینگ ساختمون وایساد و اون با عصبانیت از ماشین پیاده د اون پسره هم که توی ولیعصر باهاش دست داده بود از ماشین پیاده شد و شروع کرد به داد و بیداد و فحش دادن من راه رفتن مو یواش تر کردم تا ببینم که چیکار می کنن ، که یهو اون برگشت و منو دید منم برای اینکه تابلو نشه یه کم تند تر راه رفتم تا اینکه مادرش از در ساختمون اومد بیرون شروع به دعوا کردن با پسره شد ، من که فرصت پیدا کرده بودم رفتم جلو گفتم ببخشید خانم مشکلی پیش اومده که یهو پسره من و هل داد عقب و گفت به تو ربطی نداره ، منم که از خدا خواسته عینک و ساعتم و درآوردم و دادم دست مادره رفتم و تا جایی که پسره جا داشت کتکش زدم از همون اولش معلوم بود که از این بچه قرتی هاست که هیچکاری بلد نیستن وقتی کلی زدمش برگشتم و یه نگاه به دختره انداختم که همون لحظه پسره اومد جلو و چاقوش و کرد توی پهلوم ، منم یه مشت کوبوندم تو صورتش و همون جا افتادم زمین که فقط یادمه که پلیس اومد و بعدشم آمبولانس و من و بردن به بیمارستان ، بعد از چند روز هم مرخص شدم یکی دو روز بعد دم در ساختمون دیدمش فقط یه نگاه بهش کردم و ازش رد شدم .

ولی هنوزم که هنوزه به من محل نمی ده ، البته اشکالی نداره چون دیگه برای منم عادی شده که اون بهم محلی نده .

امیدوارم یه روز بفهمه که من واقعا دوستش دارم


نويسنده: پریسان مورخ: پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386 در ساعت: 13:49
|+|
ارزش عشق

نويسنده: پریسان مورخ: چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386 در ساعت: 12:45
|+|
دوستت دارم ؟

 

(د) : داشتن تو ، حتی برای لحظه ای ، به تمام عمر بی کسی ام
می ارزد . همچون دیوانه ای که لحظه ای داشتن را در تمام رویاهایش باور می کند  .

 

( و ) : وابسته ی تپش های قلب عاشقت هستم که به روح ساکن من حیات می بخش .

 

 ( س ) : سرسپرده ی برق نگاه توام ، لحظه ای که مرا در آغوش گرمت میهمان کنی .


 ت ) : تک ستاره ی شبهای بی فانوسم شدی روزی که از خدا تکه ای نور طلب کردم
 .

 
ت ) : تپش های قلبم در گرو عشق توست که در رگهای زندگیم جاریست.


( د
  ) دوری از تو را باور ندارم ، حتی در رویا ، که من ذره ای از وجود عاشقت گشته ام  .


(
ا ) : آرام دل بیقرار و عاشقم در چشمان روشن تو موج می زند ، وقتی به دریای نا آرام اشکهایم می نگری .


 )
ر ) : راز مرگ دلتنگی هایم ، روزیست که دستان گرم تو پناه دستان سرد و بی نصيبم باشد .


 
م ) : مهتاب می سوزد ، تا ابد ، در آتش عشقت . که درد را به جان خریده است در بازار عاشقی


نويسنده: پریسان مورخ: چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386 در ساعت: 12:33
|+|

Copy Right By: Http://WWW.J28.coo.ir
Sponsored By: Masoud Rezaie

http://www.hadikazemiweb.blogfa.com http://www.hadikazemiweb.blogfa.com